بدون عنوان
٥ روز بود رفتیم تهران .پیش مامان بزرگت و عمه هات. تو اونجا خیلی بهونه بابات رو میگرفتی.درست مثل من که دلم براش یه ذره شده بود.
الان دیگه تو قشنگ چهار دست و پا راه میری .تا چندروز پیش فقط دنده عقب میرفتی از دیروز دنده جلوت هم به کار افتاده.عاشق کنترلی.در اوج گریه هم که باشی با دیدن کنترل آروم میشی.خیلی جالبه عشقم....
گرچه به پستونک هم معتاد شدی بدون اون خواب نمیری.مثلا همین امروز که من اومدم سرکار و یادم رفت پستونکت رو بذارم خونه.مامان جون زنگ زد که تو خیلی داری بیقراری میکنی و پستونک میخوای منم مجبور شدم مرخصی بگیرم و به دادت برسم.
دیگه علاوه بر سوپ و حریره و فرنی و سرلاک بهت آبمیوه هم میدم.یه خورده زوده اما تو خداروشکر خوب میخوری و مشکلی پیدا نمیکنی.
شب ها موقع خواب هم انقد غلط میزنی و این پهلو واون پهلو میشی و عقب جلو میری که آدم خنده اش میگیره.آخرش هم به شکم در حالتی مثل سجده کردن خواب میری.خیلی ناز میخوابی فدات شم...
خیلی ناز نازی شدی .دوست دارم انقد ماچت کنم که سیر شم.







بدون عنوان
