رها بهمنیرها بهمنی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه سن داره

رها عشق مامان و بابا

رها بهمنی دختر اسفند ماهی من

اولین بوسه تو

امروز اولین بوسه تو رو بر روی گونه هام حس کردم.واااااااااااااااااای خدایا چقدر شیرین بود.انگار مست شدم.دخترک ناز من بالاترین لذت دنیا رو امروز تجربه کردم. رها خیلی خیلی عاشقتمم مامان ...
26 اسفند 1391

بدون عنوان

سلام عزیزم از این همه مشغله خسته شدم .از اینکه وقت ندارم یه دل سیر بشینم پیشت و باهات بازی کنم و برات کتاب بخونم و تو برام بخندی دلم میگیره.از اینکه عصر وقتی میام خونه و تو با شوق فراوان میپری تو بغلم و میخندی و ...من انقدر خسته ام که بیشتر از 5 دقیقه کشش ندارم بغلت کنم و ببوسمت دلم میگیره....از اینک تو داری بزرگ میشی و من پیشت نیستم و لحظه لحظه رشد تو رو نمیبینم و از مامان جون میشنوم که تو این کار جدید یا این کلمه جدید رو یاد گرفتی و از اینکه من اولین کسی نیستم که تغییرات تو رو میبینه دلم میگیره... واقعا ارزش داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!ارزش یه لحظه دوری از تو رو !ارزش بی تو بودن رو!!! دلم میخواد دور تمام مشغله هام خط قرمز بکشم و تمام و...
6 اسفند 1391

بدون عنوان

رهاجونم دیروز دستت رو گرفتی به مبل و واستادی بعد هم یواش یک قدم برداشتی و محکم خوردی زمین.و انقدر گریه کردی که سیاه شدی.من هم ذوق کردم که تو داری راه میری هم دلم سوخت اما حس خیلی قشنگی بود. از اینکه داری بزرگ میشی خیلی خوشحالم.از اینکه خیلی زود حرف زدی و باعث شدی من طعم شیرین ماما"شنیدن رو از زبون تو حس کنم و غرق در لذت شم خوشحالم. کوچولوی من عاشقتم ...
26 آذر 1391

بدون عنوان

رها جونم دیروز برات کتاب میخوندم.تو خیلی خوشت اومد کتاب رو از دستم گرفتی و یک ساعتی باهاش سرگرم بودی.مثل آدم بزرگ ها میخوندی و تمام زیر و روش رو در آوردی.و با کنجکاوی ورق میزدی. من و بابات خیلی دوست داریم تو آدم فرهیخته و اهل مطالعه و فهمیده ای بشی. گرچه تو از وقتی تو شکم من بودی من مشغول امتحانات پایان ترمم بودم و سرم تو کتاب بود.بابات هم که کلا همیشه سرش تو کتابه و...حالا هم که خودت خیلی استقبال کردی از کتاب خواندن. و من از این بابت خیلی خوشحالم... امروز میخوام برم برات چندتا کتاب که برای رده سنی تو مناسبه بخرم تا بیشتر تشویق شی.      ...
25 آذر 1391